بزرگ مرد کوچک
عزیزکم!
این روزها دیگه سعی میکنی جملات طولانی و کلمات سخت رو بگی.دیگه مرتب در حال صحبت هستی و با شیرین زبونیات دل همه رو بردی.وقتی میارمت خونه اولیت جایی که میری تو آشپزخونه کنار یخچال و میگی ماما هنونه بعد من میگم نیست اشاره میکنی به فریزر ماما بسسسسنی.مامان قند تو دلش اب میشه و دلش به رحم میاد و از هر دو برات میاره تا نوش جان کنی.دیگه میری تو اتاقت و تنهایی با خودت بازی میکنی بازی مورد علاقت ماشین بازیه
دیگه شبها تا صبح راحت میخوابی و کمتر برای شیر خوردن بیدار میشی .تو فکر اینم که تورو تو اتاق خودت تنها بخوابونمو کم کم وابستگیتو کم کنم.


دیشب موقع خواب از حوله ای که رو در اتاقت بود ترسیده بودی وبهش زل زده بودی باباهم بلند شد و بغلت کرد و چراغو روشن کرد و بهت گفت این حولست و تو نباید بترسی
دیشب با بابایی رفتیم پمپ بنزین کنار جایگاه روغن ماشین و .. میفروختند تو برگشتی گفتی سوسسسسه سوسسسسسسسسه؟من که از خنده مرده بودم بهت گفتم نه مامان جون برای ماشینهاز بس که عاشق سس کچاب هستی همه چیزو شبیه سس میبینی.
بعدش رفتیم بوستان .ساعت نزدیک 10 بود و فروشگاه خیلی خلوت شده بود. تو اصرار داشتی خودت راه بری و تا بغلت میکردیم عصبانی میشدی و قهر میکردی البته سریع آشتی میکردی و نه مارو اذیت میکردی و نه خودتو.بابایی میگه این اخلاقت شبیه منه .طاقت قهرو نداری و سریع پشیمون میشی.اونجا یه آکواریوم فروشی بودی تا چشت به ماهی افتاد رفتی اونجا و دیگه نمیخواستی با ما بیایی .خلاصه با زور اوردیمت خونه چون شام نخورده بودی و حسابی هم دلی از عزا دراودی.نوش جان


بزرگ مرد کوچک 





